غزل شمارهٔ ۱۴۸۱
آنجاکه عجزممتحن چون و چند بودچون موی، سایه هم ز سر ما بلند بود
حسرت پرست چاشنی آن تبسمیمبر ما مکرر آنچه نمودند قند بود
سعی غبارصبح هوای چه صید داشتتا آسمانگشادن چینکمند بود
زاهد نبرد یک سر مو بوی انفعالدر شانه هم هزار دهن ریشخند بود
آشفت غنچهای که گلش کرد دامنیسیر بهار امن گریبانپسند بود
شبنم به سعی مردمک چشم مهرشداز خود چو رفت قطره به بحر ارجمند بود
در وادیی که داشت ضعیفی صلای جهددستم به قدر آبلهٔ پا بلند بود
مردیم و زد نفس در افسون عافیتپیری چو مار حلقه طلسمگزند بود
افسانهها به بستن مژگان تمام شدکوتاهی امل به همین عقده بند بود
بیدل به نیم ناله دل از دست دادهایمکوه تحملیکه تو دیدی سپند بود