غزل شمارهٔ ۱۴۶۶
روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنندهم در طلسم خویش تماشای او کنند
پاکی چو بحر موج زند از جبینشانقومی که از گداز تمنا وضو کنند
آزادگان نهال گلستان نالهاندبر باد اگر روند نشاط نموکنند
پروانهمشربان بساط وفا چو شمعاجزای خویش را به گداز آبرو کنند
ما را به زندگی ز محبت گزیر نیستنتوان گذشت گر همه با درد خو کنند
عنقاست در قلمرو امکان بقای عیشتاکی بهار را قفس از رنگ و بو کنند
جیب مرا به نیستی انباشت روزگارچاکیست صبح را که به هیچش رفو کنند
این موجها که گردن دعوی کشیدهاندبحر حقیقتند اگر سر فروکنند
ای غفلت آبروی طلب بیش از این مریزعالم تمام اوستکه را جستجوکنند
بیدل به این طراوت اگر باشد انفعالباید جهانیان ز جبینم وضو کنند