غزل شمارهٔ ۱۴۱۴
لاغری آن همه زین مرحله دورم افکندکه به غربتکدهٔ دیدهٔ مورم افکند
ذره تا مهر کس از فقر من آگاه نشدخاک در چشم جهان پیکر عورم افکند
چه توان کرد نفس گرم نجوشید به حرصسردی آتش دل نان ز تنورم افکند
پیش پا دیدن افسون تمیز بد و نیکذلّتی بود که از بام حضورم افکند
علم بیحاصلی از سیر کمالم واداشتآگهی آبله در پای شعورم افکند
ذوق وصلی که به امّید دلی خوش میکرد«لنترانی» شد و در آتش طورم افکند
خواندم از گردش پیمانهٔ تحقیق خطیکه به ظلمتکدهٔ حیرت نورم افکند
ناتوانی چو غبار از فلک آن سو میتاختطاقت خون شده در خاک به زورم افکند
هیچ کافر نشود محرم انجام نفسواقف مرگ شدن زنده به گورم افکند
یارب از خاطر ناز تو فراموش شودآن خیالات که از یاد تو دورم افکند
سبب قید علایق ز خرد پرسیدمگفت: در چاه همین فطرت کورم افکند
چرخ از پهلوی خاک این همه چیدهست بلندعجز بیدل به جنونزار غرورم افکند