غزل شمارهٔ ۱۴۱۲
هر کجا سعی جنون بر عزم جولان بشکندکوه تا دشت از هجوم ناله دامان بشکند
دل به خون میغلتد از یاد تبسّمهای یارهمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند
میدمد از ابرویش چینی که عرض شوخیشپیچ و تاب ناز در شاخ غزالان بشکند
دل شکستن زلف او را آنقدر دشوار نیستمیتواند عالمی فکر پریشان بشکند
برنمیدارد تأمل نسخهٔ دیوانگیکم کسی اندیشه بر مضمون عریان بشکند
بر تغافلخانهٔ ابروی او دل بستهایمیارب این مینا همان بر طاق نسیان بشکند
هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیستای خدا در دیدهٔ آیینه مژگان بشکند
کوه هم از ناله خواهد رنگ تمکین باختنگر دل دانا به حرف پوچ نادان بشکند
با درشتان ظالمان هم بر حساب عبرتندسنگ اگر مرد است، جای شیشه، سندان بشکند
لقمهای بر جوع مردمخوار غالب میشودبه که دانا گردن ظالم به احسان بشکند
بیمصیبت گریه بر طبع درشتت سود نیستسنگ در آتش فکن تا آبش آسان بشکند
بر سر بیمغز بیدل تا بهکی لرزد دلتجوز پوچ آن به که هم در دست طفلان بشکند