غزل شمارهٔ ۱۴۰۶
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کندجام در حیرت زند ایینه را مینا کند
زندگانی گو مده از نقش موهومم نشانعکس را غم نیست گر آیینه استغنا کند
رفتهایم از خود به دوش آرمیدن چون غبارآه از آن روزی که بیتابی طواف ما کند
ناله شو تا از هوای فامت او بگذریهرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
انجمنپرداز وهمم چون حباب از خامشیبه که بگشایم لبی تا از خودم تنها کند
مگذر از کوشش مبادا روزگار حیلهجوپایمال راحتت چون صورت دیبا کند
در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم کردشعلهٔ خاموش اگر یاد تپیدنها کند
بار تسلیمی اگر چون سایه یابد پیکرمتا در او خاک عالم را جبین فرسا کند
نالهٔ دردی به ساز خامشی گم گشتهامشوق غماز است میترسم مرا پیدا کند
بیطواف خویش در بزم وصالش بار نیستدر دل دریا مگر گرداب راهی واکند
ایخوش آنشور طربجوش خمستان فناکز گداز خود دل هر ذره را مینا کند
سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه راهرکه چون بیدل طواف گوشهٔ دلها کند