گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹۸

جماعتی‌که نظرباز آن بر و دوشندبه جنبش مژه عرض هزارآغوشند
ز حسن معنی دیوانگان مشو غافلکه این‌کبودتنان نیل آن بناگوشند
به صد زبان سخن‌ساز خیل مژگانهابه دور چشم تو چون میل سرمه خاموشند
ز عارض و خط خوبان جز این نشد روشنکه شعله‌ها همه با دود دل هماغوشند
مقیدان خیالت چو صبح ازین‌ گلشنبه هر طرف‌که‌گذشتند دم بر دوشند
دربن محیط چوگرداب بیخودان غرورزگردش سر بی‌مغز خود قدح‌نوشند
ز عبرت دم پیری‌ کراست بهره ‌که خلقچو جام باده مهتاب پنبه درگوشند
فریب الفت امکان مخورکه مجلسیانچوشمع تا مژه برهم نهی فراموشند
چه ممکن است حجاب فنا شود هستیکه نقشهای هوا چون سحر نفس‌پوشند
زگل حقیقت حسن بهار پرسیدمبه خنده‌گفت‌که این رنگها برون‌جوشند
کسی به فهم حقیقت نمی‌رسد بیدلجهانیان همه یک نارسایی هوشند