گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۸

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زندرشته چون تابیده شد خود را به مغزل می‌زند
نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیستمست و مخمورش قدح از چشم احول می‌زند
خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث بورپااین نیستان آتشی دارد به مخمل می‌زند
ای بسا شیخی‌ که ارشادش دلیل گمرهی‌ستغول اکثر راه خلق از شمع و مشعل می‌زند
طینت ظالم همان آمادهٔ ظلم است و بسنشتر از رگ‌گر شود فارغ به دنبل می‌زند
چاره در تدبیر ما بیچارگان خون می‌خوردپیشتر از دردسر سودن به صندل می‌زند
درد دل پیدا کنید از ننگ عصیان وارهیدبا نمک چون جوش زد می جام در خل می‌زند
بر مآل کار تا چشم که را روشن کنندشمع در هر انجمن آیینه صیقل می‌زند
بس که جوش حرص برد از خلق آثار تمیزامتحان طاس ناخن بر سر کل می‌زند
ترک دعوی کن که در اقلیم گیر و دار فقرکوس قدرت پای لنگ و پنجهٔ شل می‌زند
جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساندهمّتت پست است بیدل کی بر این تل می‌زند