غزل شمارهٔ ۱۳۷۶
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردند
دام من در گره حلقهٔ افلاک نبودچون نگاهم قفس از دیده حیران کردند
به سراغم نتوان جز مژه برهم چیدنداشتم مشت غباری که پریشان کردند
به چه امید درین دشت توان آسودنوحشتی بود که تسلیم غزالان کردند
زین چمن حاصل عشاق همینبس که چو رنگچینی از خود شکنی زینت دامان کردند
بی قراران ادبپرور صحرای جنونسیلها درگره آبله پنهانکردند
سعی واماندهٔ خلق آن سوی خود راه نبردبسکه دامن ته پا ماند گریبان کردند
نقش بند چمن وحشت ما بی رنگی استشد هوا آینه تا ناله نمایان کردند
بحر امکان چوگهر شوخییکموج نداشتاز پریشاننظری اینهمه توفان کردند
جنس بازار وفا رنگ نمیگردانددل چه مقدارگرانکشتکه ارزان کردند
تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کسسرنوشت من بیدل خط نسیان کردند