غزل شمارهٔ ۱۳۷۱
ای بینصیب عشق به کار هوس بخندبر بال هرزه پر دو سه چاک قفس بخند
دل جمعکن به یک دو قدح ازهزار وهمبرمحتسب بتیز و به ریش عسس بخند
اوقات زندگی ز فسردن به باد رفتبرگریهات اگر نبود دسترس بخند
زین جمع مال مسخرگی موج می زندخلقیست درکمند فسار و مرس بخند
شور ترانهسنجی عنقاییات رساستچندی به قاهقاه طنین مگس بخند
از شرم چون شرر مژهای واکن و بپوشسامان این بهار همین است و بس بخند
زینکشتخون بهدل چهضرور است رستنتلب گندمین کن و به تلاش عدس بخند
در آتش است شمع و همان خنده میکندای خامشی به غفلت این بوالهوس بخند
تاکیکند فسون نفس داغ فرصتتای آتش فسرده به سامان خس بخند
خاموش رفتهاند رفیقانت از نظراشکی به درد قافلهٔ بیجرس بخند
بر زندگی چو صبح گمان بقاکبراستگو این غبار رفته بهگردون نفس بخند
بیدل چو گل اگر فکنی طرح انبساطچشمی به خویش واکن و بر پیش و پس بخند