غزل شمارهٔ ۱۳۵۰
چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبندساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند
موج آب گوهر از ننگ تپیدن فارغ استلاف عزلت میزنی بال و پر پرواز بند
غنچه دیوان در بغل از سر به زانو بستن استای بهار فکر مضمونی به ابن انداز بند
خارج آهنگ بساط کفر و ایمانت که کردبیتکلف خویش را چون نغمه برهرسازبند
خردهگیران تیغبرکف پیش و پس استادهاندیکنفس چونشمع خامششو زبانگاز بند
برطلسم غنچه تمهید شکفتن آفت استعقدهای از دل اگر واکرده باشی باز بند
نام هم معراج شوخیهاست پرواز تراهمچو عنقا آشیان در عالم آواز بند
بینیازی از خم و پیچ تعلق رستن استاز سر خود هرچه واگردی به دوش ناز بند
موج از بیطاقتیها کرد ایجاد حباببسمل ما را تپش زد بر پر پرواز بند
وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسواقربشه خواهی ز عالمچشم چون شهباز بند