گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۴۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: الهاند۱۱ بیت
این ستم‌کیشان ‌که وهم زندگی ‌را هاله‌انددر تلاش خودکشی‌ها شعلهٔ جواله‌اند
عمرها شد حرف دردی آشنای‌ گوش نیستکوهکن تا بی‌نفس شد کوه‌ها بی‌ناله‌اند
خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان می‌رودکاروان خواب را افسانه‌ها دنباله‌اند
دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیستشیر می‌غرند و چون وامی‌رسی بزغاله‌اند
سرد شد دل از دم این پهلوانان غروررستمند اما بغل‌پرورده‌های خاله‌اند
دل سیاهی یک قلم آیینه‌دار صحبت استگر همه اهل خراسانند از بنگاله‌اند
جمله با روی ملایم قطره‌اند اما چه سودچون به مینای دل افتادند یکسر ژاله‌اند
همچو دندان بهر ایذا وصل ‌و هجرشان یکی‌ستگر همه یک‌ساله می‌آیند و گر صدساله‌اند
با عروج جاه این افسردگان بی‌مداربر لب هر بام چون خشت کهن تبخاله‌اند
چشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبارزنگیان جامه گلگون‌، نوبهار لاله‌اند
بیدل از خرد و بزرگ آن به که برداری نظردور گاوان‌ رفت و اکنون‌ حاضران‌ گوساله‌اند