گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۳۹

آنها که رنگ خودسری شمع دیده‌اندانگشت زینهار ز گردن کشیده‌اند
داغ تحیرم که نفس مایه‌های وهمزین چار سو امید اقامت خریده‌اند
جمعی ‌کزین بساط به وحشت نساختندچون اشک شمع لغزش رنگ پریده‌اند
خلقی به اشتهار جنون‌های ساختهدامن به چین نداده گریبان دریده‌اند
گوش و زبان خلق به وضع رباب و چنگبسیار گفتگوی سخن کم شنیده‌اند
تحقیق را به ظاهر و مظهر چه نسبت استافسون احولی‌ست ‌که آیینه دیده‌اند
مردان ز استقامت و همت به رنگ شمعاز جا نمی‌روند اگر سر بریده‌اند
بر دوش بید مصلحتی داشت بی‌بریکز بار سایه نیز ضعیفان خمیده‌اند
رنج بقا مکش‌ که نفس‌های پر فشاندر گلشن خیال نسیمی وزیده‌اند
غم شد طرب ز فرصت هستی ‌که چون حباببر طاق عمر شیشه نگونسار چیده‌اند
رنگ بهار شرم ز شوخی منزه استبیدل مصوران عرق می کشیده‌اند