غزل شمارهٔ ۱۳۲۴
روزگاری شد که از اهل وفا دل بردهاندرخت خود زین بحر گوهرها به ساحل برده اند
ماضی از مستقبل این انجمن پر میزندآنچه پیش چشم میآرند از دل بردهاند
رنگ حال هچکس بر هیچکس روشن نشدشمعگلکردند یاران یا ز محفل بردهاند
بر در ارباب دنیا حلقه میگرید چو چشماز تغافل بس که آبروی سایل بردهاند
با دو عالم جلوه یک تمثال پیدا نیستیمصورت آیینهٔ ما از مقابل بردهاند
شمعسان داریم از سر تا قدم یک عذر لنگرنگ هم از روی ما بسیارکاهل بردهاند
از سر مو تا سر ناخن درین تسلیمگاههر چه آوردیم نذر تیغ قاتل بردهاند
گرد ما مقصد تلاشان تا کجا گیرد قرارنامهها هرسو به بال سعی بسمل بردهاند
سیر مینا بایدت کردن پری بیپرده نیستهرکجا بردند لیلی را به محمل بردهاند
در سراغ عافیت بیهوده میسوزی نفسزین بیابان رفتگان با خویش منزل بردهاند
از فسون سحرکاریهای این مزرع مپرسخلق خرمن می کند اوهام حاصل بردهاند
این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشتدود پیش آمد به هرجا نام بیدل بردهاند