گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۲

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان رایاران به خط جام ببندید میان را
ما صافدلان سرشکن طبع درشتیمبر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را
حسرت همه دم صید خم قامت پیری‌ستگل در بر خمیازه بود شاخ‌کمان را
غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهربا دیده گره ساخته‌ام خواب گران را
عالم همه یار است تو محجوب خیالیبند از مژه بردار یقین سازگمان را
آسوده روان جاده تشویش ندارندمنزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را
ما و سحر از یک جگر چاک دمیدیمآهی نکشیدیم‌که نگرفت جهان را
دیدار پرستیم مپرس از رم و آرامپرواز نگاه است تحیر قفسان را
دل جمع‌کن ازکشمکش دهر برون آکاین بحر در آغوش گهر ریخت کران را
گردون همه پرواز و زمین جمله غبار استمنزل بنمایید اقامت‌طلبان را
سرمایه چو صبح از دو نفس بیش نداریدبیهوده براین جنس مچینید دکان را
بیدل ز نفسها روش عمر عیان استنقش قدم از موج بود آب روان را