گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نشکستهاند۱۴ بیت
این حرصها که دامن صد فن شکسته‌اندعرض کلاه داده و گردن شکسته‌اند
دارد شراب غفلت ابنای روزگاربد مستیی‌ که ساغر مردن شکسته‌اند
بیتابی از غبار نفس کم نمی‌شودمبنای دل به روی تپیدن شکسته‌اند
در زلف یار هیچ دل‌آزردگی نداشتاین دانه‌ها ز دوری خرمن شکسته‌اند
یارب شکست من به چه افسون شود درستدارم دلی که پیشتر از من شکسته‌اند
در عالمی‌ که سنگ ‌شررخیز وحشت استگرد مرا چو آب در آهن شکسته‌اند
هرگل ‌که دیدم آبلهٔ خون چکیده بودیا رب چه خار در دل ‌گلشن شکسته‌اند
صد برق درکمین نفس موج می‌زندمردم نظر به شعلهٔ ایمن شکسته‌اند
پرواز من چو موج‌ گهر در دل است و بسبالی‌که داشتم به تپیدن شکسته‌اند
هر ذره‌ام به رنگ دگر می‌دهد نشانجوش بهارم آینهٔ من شکسته‌اند
امروز نفی هم گل اقبال دوستی‌ستیاران ز رنگ ما صف دشمن شکسته‌اند
ما عاجزان ز کوی تو دیگر کجا رویمدر پای رشته‌ها سر سوزن شکسته‌اند
سنگی ز ننگ عجز به مینای ما نخوردما را همان به درد شکستن شکسته‌اند
یک گل در این بهار اقامت سراغ نیستبیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند