غزل شمارهٔ ۱۲۹
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مراعاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهامسردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینهام، کیفیت چاک دلمخرمی مفت تو ای گل گر بخندانی مرا
ای ادب! سازخموشی نیز بیآهنگ نیستهمچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّ عمرم یک قلم چون شمع در وحشت گذشتآشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم چون سایه اوج اعتباری داشتهستکرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیستناله میگردم به هر رنگی که گردانی مرا
نالهواری سر ز جیب دل برون آوردهامشعلهٔ شوقم، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیستمن اگر خود را نمیدانم تو میدانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهامآب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا