غزل شمارهٔ ۱۲۸۰
عالم همه زین میکده بیهوش برآمدچون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد
چندانکه گشودیم سر دیگ تسلیسرپوش دگر از ته سرپوش برآمد
حرفی به زبان آمده صد جلدکتابستعنقا به خیال که فراموش برآمد
ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیستآهیکه دل امروز کشد دوش برآمد
بیمطلبی آینه، جمعیت دلهاستموجگهر از عالم آغوش برآمد
کیفیت مو داشت گل شیب و شبابتپیش ازکفن این جلوه سیهپوش برآمد
این دیر خرابات خیالیست که اینجاتا شعلهٔ جواله قدحنوش برآمد
دونطبع همان منفعل عرض بزرگیستدستار نمود آبله پاپوش برآمد
بر منظر معنیکه ز اوهام بلندستنتوان به خیالات هوس گوش برآمد
صد مرحله طیکرد خرد در طلب اماآخرپی ما آن طرف هوش برآمد
از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیمفریاد که ساز همه خاموش برآمد
دیدیم همین هستی ما زحمت ما بودسر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد
بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستیزین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد