غزل شمارهٔ ۱۱۷۲
ز تنگی منفعل گردید دل آفاق پیدا شدگهر از شرم کمظرفی عرقها کرد دریا شد
ز خود غافل گذشتی فال استقبال زد حالتنگاه از جلوه پیش افتاد امروز تو فردا شد
تماشای غریبی داشت بزم بیتماشاییفسونهای تجلی آفت نظاره ما شد
به وهم هوش تاکی زحمت این تنگنا بردنخوشا دیوانهای کز خویش بیرون رفت و صحرا شد
نفهمیدند این غفلت سوادان معنی صنعینظرها بر کجی زد خط خوبان هم چلیپا شد
چو برگردد مزاج از احتیاط خود مشو غافلسلامت سخت میلرزد بر آن سنگی که مینا شد
درین میخانه خواهی سبحهگردالخواه ساغرکشهمین هوشی که ساز توست خواهد بیخودیها شد
به نومیدی نشستم آنقدر کز خویشتن رفتمدرین ویرانه چون شمعم همان واماندگی پا شد
نشد فرصت دلیل آشیان پروانهٔ ما راشراری در فضای وهم بال افشاند و عنقا شد
تأمل رتبهٔ افکار پیدا می کند بیدلبه خاموشی نفسها سوخت مریم تا مسیحا شد