غزل شمارهٔ ۱۱۷۰
هوس تعین خواجگی، به نیاز بنده نمیرسدرگ گردنی که علم کنی، به سر فکنده نمیرسد
ز طنین غلغلهٔ مگس، به فلک رسیده پر هوسهمه سوست باد بروت و بس، که به پشم کنده نمیرسد
ز ریاض انس چه بو برد، سگ و خوک عالم هرزهتککه به غیر حسرت مزبله به دماغگنده نمیرسد
پی قطع الفت این و آن، مددی به روی تنک رسانکه به تیغ تا نزنی فسان، به دم برنده نمیرسد
زهوس قماشی سیم و زر، به جنون قبای حیا مدرکه تکلفات لباسها، به حضور ژنده نمیرسد
همه راست ناز شکفتنی، همه جاست عیش دمیدنیمن ازاین چمن به چه گل رسم،که لبم به خنده نمیرسد
مگراز فنا رسد آرزو، به صفای آینه مشربیکه خراش تختهٔ زندگی ز نفس برنده نمیرسد
به عروج منظرکبریا، نرسیدهگرد تلاش ماتو ز سجده بال ادبگشا، به فلک پرنده نمیرسد
به پناه زخم محبتی، من بیدل ایمنم از تعبکه دوباره زحمت جانکنی به نگینکنده نمیرسد