غزل شمارهٔ ۱۱۶۵
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسدسعی طلب به آبلهٔ پا نمیرسد
توفان نالهایم و تحیر همان بجاستآیینه جوهرت به دل ما نمیرسد
عشق ازگداز رنگ هوس آب دادن استبیخس نهال شعله به بالا نمیرسد
گر فقر و گر غنا مگذر از حضور شوقاین یک نفس خیال به صد جا نمیرسد
عبرت نگاه عالم انجام شمع باشهرجا سریست جز به ته پا نمیرسد
پی خون شدن سراغدلت سخت مشکل استانگور می نگشته به مینا نمیرسد
عرفان نصیب زاهد جنتپرست نیستاین جوی خشکمغز به دریا نمیرسد
از باده مگذرید که این یک دو لحظه عمرتا انفعال توبهٔ بیجا نمیرسد
دیوانگان هزارگریبان دریدهانددست هوس به دامن صحرا نمیرسد
بیدل غریب ملک شناسایی خودیمجزماکسی به بیکسی ما نمیرسد