غزل شمارهٔ ۱۱۶۳
زبرگردون آنچه ازکشت تو و من میرسددانه تا آید به پیش چشم خرمن میرسد
زبن نفسهاییکه از غیبت مدارا می کنندغره ی فرصت مشو سامان رفتن میرسد
انتظار حاصل این باغ پر بیدانشیستما ثمر فهمیدهایم و بار بستن میرسد
این من و ما شوخی ساز ندامتهای ماستخامشی بر پرده چون گردد به شیون میرسد
نور خورشید ازل در عالم موهوم ماذره میگردد نمایان تا به روزن میرسد
رفته رفته بدر میگردد هلال ناتوانسعی چاک جیب ما آخر به دامن میرسد
با فقیران ناز خشکی ننگ تحصیل غناستچرب و نرمی کن اگر نانت به روغن میرسد
درکمین خلق غافلگر همین صوت و صداستآخر اینکهسار سنگش بر فلاخن میرسد
دعوی دانش بهل از ختم کار آگاه باشمعرفت اینجا به خود هم بعد مردن میرسد
مقصد سعی ترددها همین واماندگیستهرکه هرجا می رسد تا نارسیدن میرسد
زندگی دارد چه مقدار انتظار تیغ مرگاندکی تا سرگران شد خم بهگردن میرسد
مشت خاکی بیدل ازتقلید گردون شرم داردست قدرت کی به این برج مثمن میرسد