غزل شمارهٔ ۱۱۵۸
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسدحلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد
پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیززان سفله شرمکن که به جاه وحشم رسد
تغییر وضع ما ز تریهای فطرت استخط بینسق شود چو به اوراق نم رسد
ساغرکش و، عیارکمال دماغگیرتا میوه آفتاب نخورده است کم رسد
ناایمنی به عالم دل نارسیدن استآهو ز رم برآید اگرتا حرم رسد
در دست جهد نیست عنان سبکروانهرجا رسد خیال و نظر بیقدم رسد
قسمت نفسشمار درنگ و شتاب نیستباور مکن که نان شبت صبحدم رسد
ای زندگی به حسرت وصل اضطراب چیستبنشین دمی که قاصد ما از عدم رسد
هنگام انفعال حزین است لاف مردچون نمکشیدکوس برآواز خم رسد
یک قطره درمحیط تهی ازمحیط نستما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد
بیدل گشودن لبت افشای راز ماستمعنی به خط ز جاده شق قلم رسد