غزل شمارهٔ ۱۱۵۰
باز اشکم به خیالت چه فسون میریزدمژه می افشرم آیینه برون میریزد
هرکجا میگذریگرد پر طاووس استنقش پایت چقدر بوقلمون میریزد
چه اثر داشت دم تیغ جفایتکه هسنوزکلک تصویر شهیدان تو خون میریزد
عبرت از وضع جهانگیر که شخص اقبالآبرو بر در هر سفلهٔ دون میریزد
عافیتساز ترددکده دانش نیستمفتگردیکه به صحرای جنون میریزد
جام تا شیشهٔ این بزم جنون جوش میاندخون دل اینهمه بیرون و درون میریزد
در دبستان ادب مشق کمالم این استکه الف میکشم و حلقهٔ نون میریزد
سر بیسجده عرق بست به پیشانی منمیام از شیشهٔ ناگشته نگون میریزد
بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شووسعت ازتنگی این خانه برون میریزد