غزل شمارهٔ ۱۱۴۷
به گرمی نگه از شعله تاب میریزدبه نرمی سخن از گوهر آب میریزد
طراوت عرق شرم را تماشا کنچو برگ گل ز نقابش گلاب میریزد
صبا به دامن آن زلف تا زند دستیغبار شب ز دل آفتاب میریزد
صفای خاطر ما آبیار جلوهٔ اوستکتان شسته همان ماهتاب می ریزد
به عالمی که کند عشق صنعتآراییچمن ز آتش و گلخن ز آب میریزد
ز موجخیز غناکوه و دشت یک دپاستخیال تشنهلب ما سراب میریزد
به ذوق راحت از افتادگی مشو غافلکه لغزش مژهها رنگ خواب میریزد
بجو ز خاکنشینان سراغ گوهر رازکه نقد گنج ز جیب خراب میریزد
ذخیره دل روشن نمیشود اسبابکه هرچه آینهگیرد درآب میریزد
زمام کار به تعجیل نسپری بیدلکه بال برق شرار از شتاب میریزد