غزل شمارهٔ ۱۱۴۵
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزدچو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد
به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان بردقیامتی که بزه باشدش خدنگ و گریزد
نگارخانهٔ امکان به وحشتیست که گردونکشند زرهرزوشبش صورت پلنگ وگریزد
کنار امن مجویید از آن محیط که موجشز جیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد
ازین قلمرو حیرت چه ممکن است رهاییمگر کسی قدم انشا کند ز رنگ و گریزد
ز انس طرف نبستم به قید عالم صورتچو مؤمنی که دلش گیرد از فرنگ وگریزد
دل رمیدهٔ عاشق بهانهجوست به رنگیکه شیشهگر شکنی بشنود ترنگ و گریزد
سپندوار فتادهست عمر نعل در آتشبهوش باش مبادا زند شلنگ و گریزد
کدام سیل نهادهست روم به خانهٔ چشممکه اشک آبله بندد به پای لنگ و گریزد
رمیدنیست ز شور زمانه رو به قفایمچو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد
مخوان به موج گهر قصهٔ تعلق بیدلمباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد