غزل شمارهٔ ۱۱۴۰
بهار حیرتست اینجا نهگل نی جام میخیزدز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام میخیزد
خروش فتنه زان چشم جنون آشام میخیزدکه جوش الامان از جان خاص و عام میخیزد
دلیل شوق نیرنگ تماشای که شد یاربکه آب از آینه چون اشک بیآرام میخیزد
چه امکانست صید خاکساران فنا کردنبه راه انتظار ما غبار از دام میخیزد
بهطوف مدعا چون ناله عریان شو که عاشق رافسردنها ز طوف جامهٔ احرام میخیزد
هوای پختگی داری کلاه فقر سامانکنکه از تاج سرافرازان خیال خام میخیزد
ز نادانی حباب باده مینامند بیدردانبه دیدار تو چشم حیرتی کز جام میخیزد
نفس در دل شکستم شعله زد دود دماغ منهوا در خانه میدزدم غبار از بام میخیزد
رمیدن برنمیتابد هوای عالم الفتچو جوش سبزه گرد این بیابان رام میخیزد
درین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاریاگر یک دانه افتد بر زمین صد دام میخیزد
دماغ جادهپیمایی ندارد رهرو شوقتشرر اول قدم از خود به جایگام میخیزد
ر بس در آرزوی می سرا پا حسرتم بیدلنفس تا بر لبم آید صدای جام میخیزد