غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
روزی که قضا سر خط آفاق رقم زدگفتم به جبینم چهنوشتندقلمزد
غافل مشوید از نفس نعل درآتشسرتا قدم شمع درین بزم قدم زد
چون مو به نظر سخت نگونسار دمیدیمفواره این باغ به غربال علم زد
ساز طرب محفل اقبال شکست استجامیکه شنیدی تو قلک بر سر جم زد
زین خیره نگاهی که شهان راست به درویشپیداست که بر چشم یقین گرد حشم زد
واعظ به تکلف ندهی زحمت مستاناز باده نخواهد لب ساغر به قسم زد
صد شکر که چون صبح نکردیم فضولیبا ما نفسی بود که بر آینه کم زد
خواب عجبی داشت جهان لیک چه حاصلدل کرد جنونی که نفس تا به عدم زد
فریاد که یک سجده به دل راه نبردیمکوری همه را سر به در دیر و حرم زد
اقبال عرق کرد ز سامان حبابمتا کوس به شهرت زند از شرم به نم زد
یارب دم پیری به چه راحت مژه بندمبی سایه شد آن گوشهٔ دیوار که خم زد
بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامتدستی که ز دامان تو می خواست بهم زد