گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: شولرزد۱۳ بیت
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزدچو شیشه دل‌که‌کشد تیغ از میانش و لرزد
قیامت است بر آن بلبلی ‌که از ادب ‌گلپر شکسته‌کشد سر ز آشیانش و لرزد
به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشانچو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد
به وحشتی‌است درین عرصه برق‌تازی فرصتکه پیک وهم زند دست درعنانش ولرزد
به خون تپیده ضبط شکسته رنگی خویشمچو مفلسی ‌که شود گنج زر عیانش و لرزد
اگر به خامه دهم عرض دستگاه ضعیفیز ناله رشته‌کشد مغز استخوانش و لرزد
ز سوز سینه ی من هر که واکشد سر حرفیچو نبض تب‌زده برخود تپد زبانش و لرزد
به عرصه‌ای ‌که شود پرفشان نهیب خدنگتفلک چو شست ببوسد زه‌ کمانش و لرزد
خیال چین جبینت به بحر اگر بستیزدبه تن ز موج دود رعشه ناگهان‌اش و لرزد
گداخت زهرهٔ نظاره دورباش حیایتچو شب‌روی ‌که ‌کند بیم پاسبانش و لرزد
شکسته‌رنگی عاشق اگر رسد به خیالشچو شاخ‌گل برد اندیشهٔ خزانش و لرزد
غبار هستی بیدل ز شرم بیکسی خودبه خاک نیزکند یاد آستانش و لرزد
حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگاردچو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد