گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

تدبیر عنان من پر شور نگیردهر پنبه سر شیشهٔ منصور نگیرد
دارد ز سر و برگ غنا دامن فقرمچینی‌ که به مویی سر فغفور نگیرد
در خلق خجالت‌کش تحصیل‌کمالمبرخرمن من خرده مگر مور نگیرد
با من چو کلف بخت سیاهی‌ست‌ که صدسالدر ماهش اگر غوطه دهم نور نگیرد
نزدیکتر آیید سرابم نه محیطممعیار کمالم کسی ‌‌از دور نگیرد
محرومی شوق ارنی سخت عذابی‌ستجهدی‌که خروش تو ره طور نگیرد
عریانی از اسباب جهان مغتنم انگارتا بند گریبان تو هر گور نگیرد
قطع امل الفت دل عقد محال استچندان ببر این تاک ‌که انگور نگیرد
ای مرده دل آرایش مرقد چه تمناستنام تو همان به‌ که لب ‌گور نگیرد
بر منتظر وصل مفرما مژه بستنانصاف‌، قدح از کف مخمور نگیرد
بیدل هدف ناوک آفات بزرگی‌ستمه تا به ‌کمالش نرسد نور نگیرد