گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: لگیرد۹ بیت
دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیردهجوم ناز سراپای من به دل ‌گیرد
کجاست اشک که در عالم خیال توامهزار آینه با جلوه متصل‌ گیرد
مزاج عاشق و آسودگی به آن ماندکه شعله رنگ هواهای معتدل ‌گیرد
به حیرت است نگاه ادب‌ سرشت وفاکه شمع خلوت ‌آیینه مشتعل ‌گیرد
بهار عمر و طراوت زهی خیال محالمگر حیا عرض از طبع منفعل ‌گیرد
کسی برد چو نگه لذت شناساییکه نقش خویش به هر جلوه مضمحل‌ گیرد
خوشم‌که ناله‌ام امروز خصم خودداری‌ستچو سرو تا به کی آزادگی به گل گیرد
کفیل وحشت هر ذره‌ام چو شور جنونکسی که نگذرد از خود مرا خجل گیرد
ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردممباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد