گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱۱

ز دنیا چه‌گیرد اگر مردگیردمگر دامن همت فردگیرد
خجل می‌روم از زیانگاه هستیعدم تا چه از من ره‌آوردگیرد
عرق دارد آیینه از شرم رنگمبگو تا گلاب از گل زرد گیرد
تن‌آسان اقبال بخت سیاهمحیا بایدم سایه‌ پرورد گیرد
عبث لطمه‌فرسای موت و حیاتمفلک تاکی‌ام مهرهٔ نردگیرد
شب قانعان از سحر می‌هراسدمبادا سواد وفا گرد گیرد
به خاکم فرو برد امدادگردونکم ازپاست دستی‌که نامردگیرد
ز بس یأس در هم شکسته‌ست رنگمگر آیینه‌گیرم دلم دردگیرد
ازبن باغ عبرت نجوشید بیدلدماغی ‌که بوی دل سرد گیرد