گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اغمیگذرد۱۰ بیت
بهار می‌رود و گل ز باغ می‌گذردپیاله ‌گیر که فصل دماغ می‌گذرد
نوای بلبل و آواز خندهٔ ‌گلهابه دوش عبرت بانگ‌کلاغ می‌گذرد
کدورتی‌که ز اسباب چیده‌ای بر دلسیاهیی است‌که آخر ز داغ می‌گذرد
به جستجوی چه مطلب شکسته‌ای دامنغبار خود بهم آور سراغ می‌گذرد
کسی به جان‌کنی بی‌اثر چه چاره‌ کندفراغها به تلاش فراغ می‌گذرد
فریب جلوهٔ طاووس زین چمن نخوریغبار قافله سالار داغ می‌گذرد
مخالفت هم ازین دوستان غنیمت‌ گیردو روزه صحبت طوطی و زاغ می‌گذرد
شرر به صفحه زن و فرصت طرب درپابشب سحر نفست بی‌چراغ می‌گذرد
زقید لفظ برآ معنی مجرد باشمی است نشئه دمی‌ کز ایاغ می‌گذرد
مگو پیام قناعت به منعمان بیدلغریق حرص ز پل بی‌دماغ می‌گذرد