غزل شمارهٔ ۱۰۷۰
آه به دوستان دگر عرض دعا که میبرداشک چکید و ناله رفت، نامهٔ ما که میبرد
توأم گل دمیدهایم دامن صبح چیدهایمدر چمنیکه رنگ ماست بوی وفا که میبرد
نغمهٔ محفلکرم وقف جنون سایل استورنه به عرض مدعا عرض حیا که میبرد
ننگ هوس نمیکشد دولت بیزوال مابر در کبریای فقر نام هما که میبرد
کرد کشاکش هوس مفلست از شکوه نازآگهی اینکه از کفت رنگ حنا که میبرد
هرکه گذشت ازین چمن ریشهٔ حسرتش بجاستاین همه کاروان رنگ رو به قفا که میبرد
آینهٔ حضور دل تحفهٔ دیر و کعبه نیستآنچه نثار نازتست در همه جاکه میبرد
از غم هستی و عدم یاد تو کرد فارغمخاک مرا به باد هم ازتو جدا که می برد
شمع چو وقت دررسد خفته به بال وپررسدرفتن اگر به سر رسد زحمت پا که میبرد
تا به فلک دلیل ما چشمگشودنست و بسکوری اگرنه ره زند کف به عصاکه میبرد
بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس گیرمنتظر طلب مباش ننگ بیاکه میبرد