گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۶۰

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ابرد۱۴ بیت
ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا بردآیینه‌داری وهم از چشم ما حیا برد
راحت به ملک غفلت بنیاد بی‌خلل داشتمژگان‌گشودن آخر سیلی شد و ز جا برد
دوری فسون وهم است اما چه می‌توان‌کردروبی به خاطرآمد ما را زیاد ما برد
این دشت بی‌سر و بن غول دگر نداردما را ز راه تحقیق آواز آشنا برد
جایی‌که سعی فطرت بارگمان نمی‌یافتهرچند من نبودم اوآمد و مرا برد
ظرف قناعت دل لبریز بی‌نیازی‌ستهر جا که نعمتی بود کشکول این‌ گدا برد
داغ مآل چون شمع از چشم ما نهان بردسربسکه بر هوا سود حاجت به پیش پا برد
حرص مقلد آخر محروم عافیت ماندبالین راحت از خلق فکر پر هما برد
اندیشهٔ تلون غارتگر صفا بودرنگی‌که سادگی داشت از دست ما حنا برد
آیینهٔ تسلی صیقل‌گرش تقاضاستبر خاکم آرزو زد تا سرمه‌ام صدا برد
بر وهم چیده بودیم دکان خودفروشیدل آب‌گشت و خون‌شدگل‌رفت و رنگها برد
نرد خیالبازان افسانهٔ جنون استآورد ما چه‌:‌آوردگر برد درکجا برد
از جمع تا پریدیم فرق دگر نچیدیمبی ‌منت آرمیدیم سر رفت و رنج پا برد
بیدل به وادی عجز کم بود راه مقصودقاصد پیام حیرت از ما به پیش ما برد