گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۴۶

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی داردمپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد
تجرد هم دپن محفل خجالت می‌کند سامانجهان تاگفتگو دارد مسیحا سوزنی دارد
ز هرجا سر برون آری قیامت می‌کند توفانهمین‌در پردهٔ خاک‌است‌ اگر کس‌ مامنی دارد
به‌برکن خرقهٔ تسلیم و ازآفات ایمن زیبقدر پهلوی لاغر ضعیفی جوشنی دارد
به سامانست درخورد کدورت دعوی هستیدلیل امتحان این بس ‌که جانداری تنی دارد
گران‌بر طبع‌یکدیگر مباش از لاف‌خودسنجیترازوی‌نفس همسنگ‌چندین‌من‌، منی دارد
ندارد سعی مردن آنقدر زورآزماییهاکمال پهلوانی سر به خاک افکندنی دارد
نگین‌خاتم ملک‌سلیمان درکف‌است اینجاهمه‌گر سنگ باشد دل به دست آوردنی دارد
نشان‌ ‌دل نیابی تا طلسم جسم نشکافیهمه‌گنجیم اماگنج جا در مدفنی دارد
زسیر سرنوشت این دشت تنگی‌ کرد بر دلهابه هرجا کسوت ما چین ندارد دامنی دارد
تأمل ‌گر نگردد هر زمان توفیق آزادیشرر هم در دل سنگ آب در پرویزنی دارد
حیا از طینت‌ما جز ادب چیزی نمی‌خواهدفضولی‌گر همه از خود برآیی‌ ؟؟دنی دارد
نمی‌دانم ‌چه خرمن‌ می‌کنم زین ‌کشت بیحاصلنفس تا ریشه‌اش ‌باقی‌ست ‌دل‌برکندنی دارد
زگفتن چرب‌و نرمی خواه و از دیدن‌حیا بیدلبهار پسته و بادام هریک روغنی دارد