گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۳۷

از چرخ نه هر ابله و نادان‌گله داردجای‌.گله این است که انسان گله دارد
اسباب بر آزاده‌دلان سخت حجابی‌ستنظاره ز جمعیّت مژگان‌ گله دارد
زنجیر ز دیوانه ندید الفت آراماز وحشت دل طره جانان‌ گله دارد
بر وحشت اشکم تب وتاب مژه‌بار استاین موج ز پیچ و خم دامان ‌گله دارد
اظهار عرق خجلت دیباچهٔ شرم استمکتوب من از شوخی عنوان‌گله دارد
ترسم شود آزرده زتاب نگه‌گرمرخسار تو کز سایهٔ مژگان گله دارد
از طاقت داغم جگر شعله کباب ستاز آبله‌ام خار مغیلان‌گله دارد
اشک تپش آهنگ جنونم چه توان‌کردآسودگی از خانه به‌دوشان گله دارد
زنهار به خود نیز ترحم ننماییامروز در این انجمن احسان گله دارد
بیدل منم آن گوهر دریای تحملکز لنگر من شورش توفان‌گله دارد