غزل شمارهٔ ۱۰۳۴
بییأس دل از هرچه ندارد گله داردناسودن دست تو هزار آبله دارد
محملکش مجنونروشان بی سر و پاییستاین قافلهٔ اشک عجب راحله دارد
از عالم نیرنگ املِ هیچِ مپرسیدآفاق، شرر فرصت و زاهد چله دارد
از خار کند شکوه گل آبلهٔ منآیینه گر از شوخی جوهر گله دارد
یک نچه به صد رنگگلافشان خیال ستیکتایی او اینقدرم ده دله دارد
نگذشته ز سر راه به جایی نتوان بردهشدار که پای تو همین آبله دارد
دل محوگداز است چه در هجر چه در وصلاین آینه در آب شدن حوصله دارد
دور شکم اهل دول بین و دهل زنکاین طایفه را تخم امل حامله دارد
هرجا روی از برق فنا جان نتوان بردعمریستکه آتش پی این قافله دارد
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمالآسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخشچون سرو ز آزادی غمها صله دارد