غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارددماغ عشق سرشار است و هرجا گفتگو دارد
عدم از سرمه جوشاندهست شور محفل امکانتأمل کن خموشی تا کجاها گفتگو دارد
جهان بزمیست، نفرین و ستایش نغمهٔ سازشسراپا گوش باید بود دنیا گفتگو دارد
ز بس بردهست افسون امل از خود جهانی راگر از امروز میپرسی ز فردا گفتگو دارد
ندارد صرفهٔ غیرت به جنگ سایه رو کردنخجالت نقد بیکاریکه با ما گفتگو دارد
نباشد گر نوای زهد و تقوا دردسر کمتربه بزم ما قدحگوش است و مینا گفتگو دارد
اسیر تنگنای کلفتم از هرزهپروازیغبارم گر نفس دزدد به صحرا گفتگو دارد
سراغ عافیت خواهی ز ما و من تبرا کنندارد بوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد
نفس وحشتنگار گرد از خود رفتن است اینجاصریر خامهای در لغزش پا گفتگو دارد
اثرهای کمال وحدت است افسانهٔ کثرتبرای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد
نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدلمگر لعلشکه از شرح معما گفتگو دارد