گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۲۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ستنیکهندارد۷ بیت
غبار ما به جز این پر شکستنی‌که نداردکجا رود به امید نشستنی‌که ندارد
هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خودبه فرصت و نفس بار بستنی‌که ندارد
چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یارانز ناخن المی سینه خستنی ‌که ندارد
سپند مجمر تصویرهمچو من به‌که نالدز وحشتی‌که فسرده‌ست و جستنی‌که ندارد
گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقابه بال دعوی از خویش رستنی ‌که ندارد
اسیر حرص چه‌کوشش‌کند به ناز رهاییبر این دکان هوس دل نبستنی ‌که ندارد
به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدلتعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد