گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۲۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اکهندارد۱۲ بیت
بهار صبح نفس زین دو دم بقا که نداردبه‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد
بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریهاهزار بام تعین به یک هواکه ندارد
ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرتبه ما چه می‌رسد آخر برای ما که ندارد
فریب محفل هستی مخور که این‌ گل خودروز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد
جهان عالم امکان گرفته وهم تعلقنبسته پای‌کسی جز همین حناکه ندارد
در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلتجبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد
غبار ما به هوایی نمی‌رسد چه توان‌ کردبه پای عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد
به هیچ‌ گل نرسیدم‌ که رنگ ناز ندیدمبهار دامن آن جلوه از کجا که ندارد
پیام کاف به نون می‌رسد ز عالم قدرتبه ‌گوش کس چه رساند کس آن صدا که ندارد
کجاست چاک دگر تا رسد به‌ کسوت مجنونمگر مژه ‌گسلد بند آن قبا که ندارد
کجا بریم ز ردّ و قبول وهم فضولیبرو که نیست درین آستان بیا که ندارد
چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدلنفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد