غزل شمارهٔ ۱۰۲
بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرتکرد بسمل راکف خونیکه برگگلکند دامان قاتل را
زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن داردتو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را
نم راحت ازین دریا مجو کز درد بیآبیلب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را
درین وادی حضور عافیت واماندگی داردمده ازکف بهصد دستتصرف پای درگل را
تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمیباشدخوشا آیینهٔ صافیکه لیلی دید محمل را
چهاحسان داشتیارب جوهرشمشیر بیدکهدرهرقطرةخونسجدةشکریستبسرال را
نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می نصیحت پیشرو باشد به وقتکارکاهل را
چو ماه نو مکنگردنکشیگر نیستی ن که اینجا جپ سعرداریکمالی نیستکاملرا
عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکنچنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را
دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شدخیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را
سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل من و آیینهٔ نازیکه میسوزد مقابل را