غزل شمارهٔ ۱۰۱۸
نامم هوس نگین نداردنظمم چو نفس زمین ندارد
همت چه فرازد از تکلفدامان سپهر چین ندارد
هستی جز شبهه نیست لیکنبر شبهه کسی یقین ندارد
در طبع لئیم، شرم کس نیستخستن عرق جبین ندارد
هرچند به دامنش بپوشیدست کرم آستین ندارد
درد وطن از شکسته دل پرسچینی جز مو ز چین ندارد
هر سو نظر افکنی اسیریمصیادی ما کمین ندارد
خود خصم خودیم ورنهگردونبا خلق ضعیف کین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهستفرصت دم واپسین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهستفرصت دم واپسین ندارد
ما و تو خراب اعتقادیمبت، کار به کفر و دین ندارد
تعداد به عالم احد نیستاو در هرجاست این ندارد
هر جلوه که ناگزیر اوییخواهی دیدن ببین ندارد
شوقیست ترانهسنج فطرتبیدل سر آفرین ندارد