غزل شمارهٔ ۱۰۱۶
گلهای آن تبسم باغ فلک نداردصد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد
رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال استسیر جهان تحقیق ملک و ملک ندارد
پوچ است غیر وحدت نقد حساب کثرتاعداد چیزی از خود چون رفت یک ندارد
اسلام وکفر هریک واحد خیال ذات استدر چشم دور و نزدیک خورشید شک ندارد
دل نوبهار هستیست امّا چه میتوانکردرنجی که دارد این گل خار و خسک ندارد
پامال عجز باشید تدبیرها جز این نیستمست است فیل تقدیر یاد کجک ندارد
آیینه آب سازید تا چند وهم صیقلمکتوب سادهلوحی تشویش حک ندارد
ذوق طراوت ازگل آغوش غنچگی بردزخمی که آب دزدد غیر از گزک ندارد
افشای راز ظالم موقوف تیرهروزیستتا غافل از زگال است آتش محک ندارد
آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیستطبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد