غزل شمارهٔ ۱۰۱۰
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر نداردسر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد
خط ما غبار هم نیست که به کس رسد پیامشقلم شکستهٔ رنگ، غم نامهبر ندارد
دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیمقفس دگر ندارد به جز اینکه پر ندارد
زخیال پوچ هستی به عدم مبند تهمتکه میان نازک یار خبر ازکمر ندارد
ز حباب یک تأمل به صد آبرو کفاف استصدف محیط فرصتگهر دگر ندارد
غم انتظار سایل به مزاج فصل بار استلب احتیاج مگشاکهکریم در ندارد
به حلاوت قناعت نرسید طبع منعمنی بوربای درونش همه جا شکر ندارد
ز غم قیامت شمع ته خاک هم امان نیستتو که سوختی طرب کن شب ما سحر ندارد
ز عیان چه بهره بردمکه خیال هم توان پختسر بیدماغ تحقیق سر زیر پر ندارد
که رسد به حال زارم که شود به غم دچارمکه بهکوی بیکسیها همهکسگذر ندارد
زتلاش همت شمع دلم آبگشت بدلکه به ذوق رفتن از خویش همه پاست سر ندارد