گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰۶

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: اندارد۱۴ بیت
به خیال زنده بودن هوس بقا نداردچو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد
سحر چه‌گلستانیم‌که به حکم بی‌نشانیگل رنگ‌، راه بویی به دماغ ما ندارد
به ‌رموز خلوت ‌دل‌، من ‌و محرمی چه حرف ‌استکه نفس به آن تقرب پس پرده جا ندارد
دل مرده غافل افتد ز مآل کار هستیسر زنده‌ای ندارد که غم فنا ندارد
ز ترانه‌های ابرام خجل است فطرت‌، اماچه‌ کند زبان سایل‌ که غرض حیا ندارد
بم و زپر ساز هذیان تو به خواب مخمل افکنکه دماغ این نواها نی بوریا ندارد
ره غیرت محبت نکشد حمار طاقتکه چو شمع سربسرپاست طلبی‌که پا ندارد
به بهانهٔ من و ما ز ره خیال برخیزکه غبار وهم هستی چه نفس عصا ندارد
گل شمع‌های خاموش به خیال می‌کند دودهوس فسرده داغ جگرآزما ندارد
اگر از سبب توان یافت اثر حضور دولتهمه‌کس پر هما را به‌کله چرا ندارد
نفس از غبار هستی به نظر چه وانمایدچون حباب پیکری راکه ته قبا ندارد
به فنا چو عهد بستی ز جفای چرخ رستیکه شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد
دل و دیده سیرگاهش سر و تن غبار راهشصف ناز کج‌ کلاهش تک و پو کجا ندارد
به هوای پایبوسش من ناامید بیدلچقدر به خون نغلتم که جبین حنا ندارد