گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۹ بیت
دل در اندوه جان نبایستیجان حریف جهان نبایستی
تا ندیدی کس آشیانه خاکدیده جز خاکدان نبایستی
آسمان را کزو کس ایمن نیستاز حوادث امان نبایستی
نه فلک چون عدوی شش جهتندعمر جز یک زمان نبایستی
گلستان حیات سخت خوش استخار در گلستان نبایستی
بر کف ساقیان بزم اجلساتکینی گران نبایستی
حربه شام دیلمی کله راروشنی در سنان نبایستی
زرده شام و نقره خنگ سحرچرخ را زیر ران نبایستی
صبح را کاب روی ریخته بادنفس آتش فشان نبایستی
آفتابی که ذره ذره بهستسایه را بیم جان نبایستی
فلک حقه باز را پس ازینمهره اندر دهان نبایستی
لقمه عمر اگرچه سگ نخوردهمه تن استخوان نبایستی
چون دل و دیده زمانه تهی استز آب و آتش نشان نبایستی
سخن غم همه جهان بگرفتاین سخن در جهان نبایستی
تا کران کردمی ز هر دو جهانیک نفس در میان نبایستی
تا به آه آفتاب سوختمیشرمم از آسمان نبایستی
تا نگین ها ز اشگ ساختمیلعل در هیچ کان نبایستی
دهر اگر غمگسار نیست رواستبه غمم شادمان نبایستی
گرچه من دست بر سرم ز فلکصدر صاحبقران نبایستی
حاصل شش جهات و هفت اقلیمناصر دین محمد ابراهیم
عاقلان دلشکسته زمنندغافلان دست بسته محنند
همچو هندو بر آتش اند ز غمطوطیانی که اندرین چمنند
زیر این سقف کاسه پوش فلکگهر دل چو کوزه می شکنند
واندرین دام تنگ حلقه خاکعاقلان جان دهند و دم نزنند
دو عقابند بر دو شاخ فلککه بجز بیخ عمر بر نکنند
کیمیا می کنند با خورشیدتا ز پایش چو سایه درفگنند
زیر تیر شکسته اند نجومتا درین جامخانه کهنند
به خدایی که روشنان فلکتیره با قهر او چو اهرمنند
بر رد بارگاه قدرت اوعنکبوتان آب و گل نتنند
کاب و خاک از نهیب آتش مرگرفته از آب و رنگ خویشتنند
نقرگان فلک چو صورت زربر بساط جلال ممتحنند
شاهدان شکر حدیث چو شمعزین هوس خون دیده در دهنند
عاقلان زیر این حدیقه سبزیا سخن گشته یا درین سخنند
چون چراغند روز مرده ز غمشب روانی که شمع انجمنند
تیر پر کرده صفدران قضابر تهیگاه عمر مرد و زنند
خون دل خورده خسروان زمینبه معزای خواجه زمنند
آنکه بی نکته لب و دهنشآب لب رفته عالمی چو منند
آنکه بی دلق و صدره سیهشآسمانها کبود پیرهنند
طوطیان بی حدیث او چو شکرگه غریقند و گه به سوختند
حاصل شش جهات و هفت اقلیمناصر دین محمد ابراهیم
چرخ بین ره بر آفتاب زدهخاک بین راه ناصواب زده
موج خونابه بین ز دامن خاکبر گریبان ماهتاب زده
آتش غم، جهان ز بی نمکیبر جگرهای چون کباب زده
از پی کین خواجه در دل شبآسمان حربه شهاب زده
صبح دراعه چاک کرده ز دردشب سر گیسوی به تاب زده
فلک خرقه پوش بی حسنشسبحه بر تارک تراب زده
باد بی سایه مبارک اوخاک در چشم آفتاب زده
صد سنان بی عصای موسی اوخضر بر سینه خراب زده
کوزه آفتاب بر کفنشبه دهان سحر گلاب زده
بر سر خاک او ز ساغر چشمآسیای سپهر آب زده
آهوان در غمش ز سینه گرمشعله در ناف مشگ ناب زده
اشگ دریای چشم من به غمشطعنه در لؤلؤ خوشاب زده
زهره تا زخم خورد ماتم اوستنیست یک زخمه بر رباب زده
خوش بود خاصه در دل خاکآب این کهنه آسیاب زده
گردن چرخ سرد و خوش چو فقاعبه سر تیغ چون سداب زده
چند پرسی ز من که مرکز خاکچیست با گنبد شتاب زده؟
نیم گویی است سخت کرده به میخچار طاقی است بی طناب زده
سینه خوش کن که ناف روی زمینهست بر محنت و عذاب زده
حاصل شش جهات و هفت اقلیمناصر دین محمد ابراهیم