گنج

شمارهٔ ۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادست۱۴ بیت
جهان و کار جهان سر بسر همه بادستخنک کسی که ز بند زمانه آزادست
ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشیکه او به عهد وفا سخت سست بنیادست
گلی به دست که دادست روزگار بگو؟که بعد از آن به جفا خارهاش ننهادست
که خورد بادهٔ راحت دو دم که آخر کار؟به جای باده نه در دستش از جهان بادست
دو دوست جمع کجا دیده‌ای دو روز بهمکه در میان پس از آن فرقتی نیفتادست
ز عیش بر دل خود هیچ شب دری که گشاد؟که بعد از آن غم ازو خون دیده نگشادست
یکی منم که مرا از حوادث فلکیبه پیش چشم همه عالم اندُه‌آبادست
گهی به قهر ز یاران مرا جدا کردستگهی به غصه مرا گوشمال‌ها دادست
هر آنگهی که من آسوده خواستم بودنعنا و رنج به من بیشتر فرستادست
بر آستان جهان هیچ کس نشان ندهدکه هیچ کس به جهان هست کز جهان شادست
کسی که می‌کند از جور آسمان فریاداگر چه من نکنم جایگاه فریادست
اگر چه خاتمت کار عمر خلق فناستکه آدمی همه از بهر نیستی زادست
ولی فراق عزیزان که آن به کس مرسادهزار بار گران تر ز کوه پولادست
به صلح و جنگ جهان هیچ اعتماد مکنکه صلح او همه هزل است و جنگ او بادست