گنج

شمارهٔ ۴۰

چه وقت موی سیپدست روز برناییچه روز زحمت پیری است وقت زیبایی
مرا که اول عهد جوانی امروزستشبم چو روز همی گردد اینت رسوایی!
رواست کز پی موی سیاه دل تنگمکه در میان سیاهی است نور بینایی
تو ای زمانه چه دیدی در آنکه پیش از وقت؟عبیر بر سر کافور تازه اندایی
تو ای سپید موی! از خدای شرمی دارنه وقت تست که تو از کمین برون آیی
مرا بنفشه چو نورسته است هم شایدگرم بنفشه به برگ سمن نیالایی
اگر چه موی سیاه و سپید هر دو یکی استمرا که فارغم از تازگی و برنایی
ولیک خوش نبود کز سپید کاری خویشز ظلم موی سپیدم به خلق بنمایی