گنج

شمارهٔ ۳۶

خرمی رو در کشیدست از جهانوز میان برداشت انصاف آسمان
عیش را لذت نماند چون برفتخرمی از دست و انصاف از میان
نیست در شش گوشه عالم دلیکو بود از صدمه غم در امان
ربع خاکی سر به سر وحشت گرفتکس ز آسایش نمی یابد نشان
هیچ کس را دل ز غم آزاد نیستدر جهان از پادشه تا پاسبان
یا فراغت در جهان هرگز نبودیا ز چشم ما شدست اکنون نهان
یک نسیم نوبهاری بر که جست؟کو نشد آشفته از باد خزان
دست بر سر مانده اند از دست غمنیک و بد، مرد و زن و پیر و جوان
از همه رنجی که در عالم بودنیست بدتر از فراق دوستان
قصد دل دارند هم غمها ولیکمی کند درد عزیزان قصد جان
بر حقم با این همه رنج فراقگر کنم از گردش گردون فغان
غصه ها دارم من از فرقت چنانکدر همه عالم نگنجد شرح آن
صبر، یزدان می دهد ورنه به جهدبا چنین غم صبر کردن چون توان؟