گنج

شمارهٔ ۳۴

منم آن کس که شادی را سر و کاری نمی‌بینمبه عالم خوشدلی را روز بازاری نمی‌بینم
درختی طرفه شد عالم که من چندان که می‌جویمبه جز اندوه و اندیشه بر او باری نمی‌بینم
جوانی گلستان خرم و تازه است و من هرگزگلی زین گلستان تازه بی‌خاری نمی‌بینم
درین دوران دل خرم بدان آوازه می‌ماندکز او جز نام و آوازه من آثاری نمی‌بینم
دلی آزاد وقتی خوش نه روزی بلکه یک ساعتبه عالم گر کسی دیدست من باری نمی‌بینم
کدامین روز کز گردون سیه میغی نمی‌خیزد؟کدامین شب که ایام آزاری نمی‌بینم؟
ز اسباب طرب در طبع جز وحشت نمی‌یابمز انواع فرح بر دل به جز باری نمی‌بینم
فلک از پار تا امسال با من تند شد زآن سانکز او هر لحظه جز رنجی و آزاری نمی‌بینم
چه سود ار کار من هر روز بالا بیشتر گیرد؟چو من خود را به وقت عیش بر کاری نمی‌بینم
عزیزان رفته‌اند از چشم و غمْشان مانده اندر دلبه غم خوردن ز خود بهتر سزاواری نمی‌بینم
نگهدارم در این حالت مگر هم لطف حق گردد؟که من بهتر ز لطف حق نگهداری نمی‌بینم